مادر بودن خیلی قشنگه
مادر بودن به من گفته بودند عشق را در جایی می توان یافت که زندگی باشد، که زیبایی باشد. گفته بودند عشق در روییدن است، در دل سپردن. و من به جستجوی عشق برآمدم و آن را در رویاندن دیدم، در زندگی بخشیدن. عشق را در جان کسی یافتم که وجودش را فداکارانه، ایثار کرد تا تجسم عشقش، خورشید تابناک حیات دیگری باشد. آن کسی که تمام شادی های دنیا را در شنیدن ضربان های قلب کودکش خلاصه کرد. کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید. من، عشق را در تلالو چشمان کسی یافتم که اولین گام های کودکش را به تماشا نشسته بود. عشق را در دستان لرزان کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش می کرد. من، عشق را در آغوش گرمی دیدم که همو...
نویسنده :
مامان مهناز
13:25
ما با تو زنده ایم پسرکم
قربونت برم چه خسته خوابیده الهی مامان فدای اون اشکات بشم اینجا رفته بودیم خونه عمه بابا جونی، با همدیگه رفتم بالا پشت بوم ...
نویسنده :
مامان مهناز
22:24
وای وای یه اتفاق بد برای پسرم
رفته بودیم خونه عزیز اینا آقا عرفان (پسر عمه و پسر داییم ) داشت (ثنا دختر عمومم) رو تاب می داد که سر ثنا خانومی خورد به پیشیونی من و صبح که از خواب پاشدم دیدم این شکلی شدم و چشمم باز نمیشه ، مامانی و بابا با تعجب داشتن نگام میکردن . آره دوستای وبلاگیم این یه اتفاق بدی بود که برای سامین جون افتاد وقتی سامین تو این حالت دیدم از تعجب نمی دونستم چکار کنم چون شبش که این اتفاق افتاد یخ و اینجور چیزها روی پیشیونیش گذاشتم و اصلاً فکرشو نمی کردم این جوری بشه ولی صبح که از خواب بیدار شدیم و سامین ، منو بیدار کرد و گفت مامانی چشمم باز نمیشه خیلی اعصبانی شدم اول عرفان و دعوا کردم بعد با عجله رفتیم دکتر ، دکتر تا دید گفت چرا اینجوری کردید بچه رو ب...
نویسنده :
مامان مهناز
2:09
چکار کردی پسری !!!!
چقدم از کاری که کرده خوشحال بود خرید عید سال 1388 (بعد خرید تموم لیاس هاشو می پوشید تا بابا جونیش ازش عکس بگیره) اینم خودم و عرفان و احسان کوچولو (پسرهای دایی حسین و عمه پروینم ) &nb...
نویسنده :
مامان مهناز
13:33
عید فطــــرتون مبارک دوستـــــــان من
عیدتـــون مبـــارک "نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد باده خرم عید است که در ساغر شد روز عید است ، سوی میکده آیید به شکر که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد . . . "عید سعیـد فطر بر دوستان وبلاگی مبارک " ...
نویسنده :
مامان مهناز
22:09
دل نوشته ی مامان مهناز برای (مادر نداشتش)
خیلی وقت که دلم برات تنگ شده مادرم خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده خیلی وقته ابری پرپر نشده دل آسمون سبکتر نشده مه سرده رو تن پنجره ها مث بغض توی سینه ی منه ابر چشمام پر از اشکه ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده بعد از تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست حرف عشق تو رو من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست ....................... دوستان وبلاگی فاتحه یادتون نره ...
نویسنده :
مامان مهناز
1:19








